شبها بر آتش خیال می آرامم و روزها تکیه بر افکاری پوچ. در جیب نقابهایم هست و در دل هیچ. می کنم آنچه را که نباید و می گویم آنچه را که نیست. از برای دیگران می شوم آنچه که باور دارند و حذف می کنم آنچه را که باور دارم. چشم هایم را بسته ام و از نگاه های اطرافم خسته ام .وجودی برایم نیست و بیهودگی مرا پوشانده است .حماقتی با نام زندگی تا به کی؟! دردم را بگیر، دلم را آزاد کن.

خیگول