خیلی خسته و کرخ شده بود هیکل درشت و عضلانیش روی زمین مثل یک تخته سنگ بدون حرکت افتاده بود خیره به آسمون نگاه می کرد از توی چشمان درشتش می شد نفرت همراه با نومیدی رو فهمید ، شدت باران به حدی بود که روی سطح خیابان های شهر جوی آب به راه انداخته بود . از تمام بدنش خون سرازیر می شد و توی جوی آب محو میشد ، صدای بوق ماشین ها و شلوغی شهر با صدای باران کلافه کننده بود ، تیتر صحفه اول روزنامه ای که توی جوی آب در حال حرکت بود توجهش رو جلب کرد اما خیلی خوب نمی تونست ببینه ، تار بود به سختی می تونست بخونه " گروه مافیایی ونگوک از هم پاشیده شد". زیر لب چیزهای مبهمی می گفت مثل اینکه به یاد موضوعی افتاد بود پاهاش رو جمع کرد می خواست بلند شه دستش رو به تیرک آهنی زیر پل گرفت و با تمام قدرت خودش رو به بالا کشید بعد از کمی تقلا موفق شد با تکیه به دیوار قدیمی پل سره جاش بایسته کمی مکث کرد بعد از برداشتن اولین قدم دوبار زمین خورد، شکست و یاس کاملا توی صورتش مشخص بود ، سعی کرد که حواسش رو جمع کنه باید می فهمید کجای کار اشتباه بوده ، اما حتی نمی تونست به یاد بیاره که چرا الان اینجاست ...

ادامه دارد