قدم بر می دارم در این شهری که از ان من نیست ،دور می شوم از زادگاهم که دگر در این دنیا مکانی برای من نیست ، پایدارم ، خم می شوم اما نمی شکنم ،


دوست من همه چیز به این سادگی است ، تو را می شکنند ، تو را می نوازند تا دگر خود نباشی ، جامه ای از ریا بر تو می پوشانند که راه را چونان که باید طی نکنی ،


اما دل و جان من با تو است ، همراه تو ، ما می رویم راه خویش را ، هر چه می خواهند خطاب کنند ما را ، که در این راه ، ما دل و عقل باخته ایم.