روی تخت افتاده ام ...زمان جلو نمی رود و من ... غلتی می خورم ..هوا گرم است ..بوی بد تعفن حالم را بهم می زند .. یک پشه پرواز میکند و با سماجت روی بازوی خیس از عرق من می نشیند و ...با خونسردی مرا گاز می گیرد ... احساس درد ندارم و اجازه میدهم پرواز کند و دوباره باز گردد و مرا باز نیش بزند ... اون سوی این سلول کوچک دومتر در سه متر تخت دیگری نیز هست که فضا را بسیار تنگ کرده ..عاشق غربتش شده ام در این دقایق پایانی ..سکوت کرده و حرف نمی زند ... هر دوی ما مثل هم ... بدون هیچ تفاوتی ... به اخرین ثانیه ها فکر میکنم ..احساس عجیبی بود ... چشمان دخترک اکنده از هراس بود و التماس و من که دیوانه ی شهوتِ کشنده ایی برای تجاوز بودم...مثل حس کرکسی که بر بالای سر جنازه ایی با شوق پرواز می کند ... دختر زیبا بود ... با سینه هایی سربالا ... بدنی به سفیدی و تازگی برف و من گرسنه ترین کرکسی که مادر فلک به خود دیده بود ... زمانی که کارم تمام شد ... دخترک حتی نفس هم نمی کشید ... شاید هم از هراس این هیولا .... که درون من بود به خواب رفته ... برای اطمینان خاطر با هفده ضربه چاقو او را سلاخی کردم و در انتهای جاده فرودگاه در شبی که هزاران زوج خوشحال به خانه بخت رفتند ... در شبی که هزاران دختر جوان احساس زیبای مادر شدن را داشتن ... در شبی که هزاران مرد جوان در چشمانشان غرور پدر شدن را می شد دید .. من جسد دخترک ١٨ ساله ی رفتگر محله را بعد از چند بار تجاوز در خرابه خانه ی اقای مهدوی و تحمل ١٧ ضربه کارد با بنزین به اتش کشیدم ... به هم سلولیم خیره شده ام ..اون نیز فردا صبح در سحرگاه که خورشید باز طلوع می کند و دخترکی در مقابل پنجره غربی اب گریپ فروتش را میل میکند و شوهر محترمی بعد از بوسیدن همسرِ مهربانش به محل کار عزیمت می کند و شاعره جوانی غزل جدیدی برای زندگی می سراید مانند من با طناب دار اعدام می شود ...
کشتمش ...سوسک کثافت ...صدای قرچ خرد شدن سوسک و پاشیده شدن مایع سفید رنگِ لزجی مرا به فضای سلول باز می گرداند ... دوباره به ارامی به طرف او می چرخم و میپرسم : به چی فکر میکنی ... با ارامش خاصی به سوی من می چرخد و چهره اش حالت متفکر به خود می گیرد و می گوید این خدایی که میگن خیلی باهوشه سوکس رو برای چی خلق کرد که سرشار از کثافت و میکروبه ... مثل تو ... .. با تعجب میگم .. مثل من!!! ... با خونسردی به سقف خیره می شود و ادامه میده اره مثل تو ...دقیقن مثل تو ... میدونی عوضی تو کثیف ترین ادمی هستی که توی عمرم دیدم ... تعجب میکنم ... تو به هفت تا دختر تجاوز کردی و چهار تا زن شوهر دار و اونوقت به من میگی کثافت ... با خونسردی در گوشه سلول شروع می کند به شاشیدن به کناره دیوار و ادامه میده ..اره تو کثیف ترین ادمی هستی که دیدم و باز با ان حالت متفکرانه و خنده دار با کمی مکث ادامه میده تو از من هم کثیف تری اصلا میدونی با من قابل مقایسه نیستی ..البته هر دوتای ما محکوم بدنیا اومدیم و تقصیری نداریم ولی بهرحال تو از من کثیف تری ... شاشَش تمام می شود و با حوصله دکمه های شلوار زندان را یکی یکی میبندد و روی تخت دراز میکشد و به سقف خیره می شود .... با لحنی سرشار از ادب و متانت او را مورد خطاب قرار میدهم میشه توضیح بدهید یا کمی واضح تر صحبت کنید تا من با ای کیویی در حد دسته کلنگ متوجه فرمایشات اعلاحضرت بشوم ... بطرف من برمی گردد و دست راستش را زیر سر ستون میکند و با دست چپ سوراخ چپ دماغش را تمیز میکند و میگوید ..البته البته ..میدونی من به چند زن پولدارِ ساکن خیابان های شمال شهر تهران تجاوز کردم و جرمم رو هم قبول دارم ..میدونی تازه اونها کلی هم کیف کردن چون این پسر بچه های ژیگول که کردن بلد نیستند ... خونواده های پولدار و ثروتمند قوانین خاص دارن و سعی میکنن با همه چیز کنار بیان ... میدونی واقعاً کردن این زنهای کلاس بالا حال دیگه ایی داره ... واقعاً کیف داد ولی تو چی ..به خودت نگاه کن ..تو یه سوکسِ مادر قحبه ایی که تنها دلخوشیه یه سفورِ بدبخت رو ازش دزدی ... دوباره دراز میکشه و به سقف خیره میشود ..میدونی اون سفورِ بدبخت ..... بدبخت به دنیا اومد ... بدبخت هم بزرگ شد و بدبخت هم ازدواج کرد و همه ی دلخوشیش همون دختری بود که داشت .. کار میکرد .. تحقیر میشد تا هزینه درس خوندنش رو بده تا دختره مثل باباش سیاه بخت نشه ولی توی مادر قحبه همه چیز رو خراب کردی .... اون دختر میتونست حتی خونواده اش رو خوشبخت کنه ولی تو کثافت گند زدی به همه چیز اون خونواده .. مادرتو گ..... و دیگر چیزی نمیگوییم ....نمیدانم شاید خوابم برده بود یا نه ... ولی با صدای سرباز جوانی بیدار میشوم ... باید بریم ... به طرف محل اجرای حکم می رویم ...چرثقیل اماده شده و چند افسر و سرباز به همراه خانواده های شاکی شاهد اخرین دقایق زندگی ما دو نفر بودند ...به حرفهای هم سلولیم فکر میکنم ..حق با اوست .. من کثیف ترین ادم روی زمین هستم ... چون تنها دلخوشی خانواده بدبختی را گرفتم ... خانواده های زیادی در محل اجرای حکم جمع شده اند ... رفتگر بدخت و همسرش و تنها خواهر دخترک ... 
یاد اخرین تقلاهای دخترک میافتم ...به همسلولیم نگاه میکنم که به خانواده های شاکیان خیره شده است پوزخندی میزند و میگوید .. امروز خداوند شما خوشحاله ...اون به خون احتیاج داره ..میدونید ما و امثال ما خلق میشیم تا قربانی بشیم تا اون احساس رضایت کنه .. افسر چاقی که با ریش و سبیل انبوه بیشتر شبیه رستم افسانه ایی تا یک افسر ساده نیروی انتظامی فریاد میزند خفه شو لعنتی ...اما اون ادامه میده ...شما ها باید ممنون امثال ما باشید ..اگه ما نباشیم شما ها چرا باید حقوق بگیرن ..اونوقت شما برای بچه هاتون از کی بعنوان جرثومه فساد و بدی میخواهید مثال بزنید .. هان ..افسر چاق چند گام به جلو بر میدارد و ضربه ایی به صورت هم سلولی من میزند ولی مطمئنن او خفه نخواهد شد و با لبخند شیرینی رو به افسر میگوید ..دست بردار مادر سگ خار ک..... چند لحظه دیگه ما برای همیشه خفه میشیم و با شنیدن این الفاظ افسر که از خشم منفجر شده با ضربات قنداق اسلحه ایی که از دست سربازی کش رفته از هم سلولی من پذیرایی میکند و ...غوغایی بپا شده است ...سعی میکنند او را متوقف کنند اما غیر ممکن است ... جوی های کوچک خون در امتداد صورت ظریف هم سلولی ام راه افتاده است ... سربازان با سرعت طناب را دور گردن ما میاندازند ... هم سلولی رو به من میکنه و میگه ... نترس توی زندگی بعدی بهت قول میدم ما دیگه جنایت کار نیستیم .. ما ادم بده دیگه نمیشیم ..دیگه نوبتی هم باشه نوبت ماست که کارت قرمز بازی مافیا رو داشته باشیم و خوشبخت باشیم ..چیزی نمیگویم و سکوت میکنم ... لبخندی صورت هردوی ما را روشن کرد ... خداحافظ ... شاید همدیگرو باز ببینیم .. خانواده های حاضر همهمه می کنند که اینها چه مادرسگ هایی هستند اینهمه پررو .. وای خدا لعنتشون کنه ...انها نمیدانند که خداوند قبل از تولد ما دو نفر و امثال ما ... ما را بارها نفرین کرده ... برای اخرین بار رو به رفتگر میکنم و میگویم ...متاسفم واقعاً متاسفم ..امیدوارم درک کنی ... و ناگهان زیر پایم خالی می شود و از طناب جرثقیل اویزان ... فشاری عجیب به گردنم می اید ...در شلوار کهنه و بدرنگ زندان برای اخرین بار میشاشم .. از ترس است یا از فشار طناب نمیدانم و.........

صبح روز بعد روزنامه ها خواهند نوشت ..دو مجرم خطرناک به جرم تجاوز به زنان به دار مجازات اویخته شدند ...

برمی گردم

هنوز هستم