کمی الکل و خنکای هوایی که در این چند شب مرا احاطه کرده است... از روزهای قبل چیز زیادی به خاطر نمیاورم.. فراموشی ؟ نمی دانم ...تنها نامهایی به یادم مانده  ... فراموشی شاید جدی باشد .. این نامها به گذشته دور و نزدیک متعلقند.... با این سئوالش از از پیله بیرون میایم...    به چی فکر میکنی ... هیچی ... تو باید این رو یاد بگیری که بزرگ بشی ... چرا ؟  بهرحال در اینده باید مسئولیت های بزرگتر از این رو قبول کنی ...می فهمی .... گاهی وقتها پدرها مجبورن بی رحم باشند ... دست خودشون نیست این یک پراسس هست کسی نمیتونه ازش فرار کنه ...میدونی وقتی ابراهیم می خواست اسماعیل رو قربانی کنه .. خوب این یک اجبار بزرگ بود برای باور خودش .. مهم نبود مردم در مورد این موضوع چی فکر می کردند اون کاری رو کرد که باور داشت ...    نفسی تازه میکنه و ادامه میده ... عاشق بودن و پدر بودن از نوع واقعیش خیلی سخته ....میدونی تو نمیتونی پدر خوبی باشی ...    نگاهش میکنم ...به چی فکر میکنه ؟ ... چرا نمیتونم ...   جرعه ای از بطری میخوره ...گلویی تازه میکنه ..با همون صدای سنگی و بی احساس ادامه میده ...چون از من متنفری ...میدونی توی سن من ادمها تنفر رو حس میکنن ... بخصوص از طرف موجودی از گوشت و خون خودش ... دلیل تنفرت اینه که نمتونی درک کنی چرا ؟    حرفش رو قطع میکنم ... نمیدونم ... شاید حق با تو باشه ... ولی بهرحال دیگه چیزی برای من اهمیتی نداره ... میدونی حتی شرط میبندم اون روز که ابراهیم چاقو روی گلوی اسماعیل گذاشت هرچی صبر کرد گوسفند پیداش نشد و مجبور شد گلوی اسماعیل رو ببره ..شما ها معتقد هستین ..برای همین از اون پیروی می کنین ...فرق شما اینه که حتی منتظر گوسفند هم نمیمونین ...    از جاش بلند میشه ... برو بخواب .. تو خسته ایی من درکت میکنم ... میدونی توی هر خانواده یکی میشه شیر جوان ... این باور منه ...عمیقا ... تو شیر جوان ما شدی ..  به چراغهای روشن دور دست خیره میشم ...من از افسانه شیر جوان خوشم نمیاد ... اون غرور نداشت و حماقت داشت ...   نگاه سینگینش رو باز حس میکنم ...برو بخواب تو خسته ایی ..برو بخواب ..   خوب بخوابی شیر جوان .... طنز تلخی توی صداشه ...  میدونی درسته زندگی یه پروسه است ..و ادامه داره ...اینهمه تلاش احمقانه بنظر من میاد ...و از قبل نوشته شده ...یه جور جبر .. همین .. فرقی نداره اینجا یا جای دیگه تو بازی میکنی نقشی رو که بهت واگذار کردند ... یه سری تست میشن .. مداوم .. یه سری نمیشن ... تو میگی قبوله ... من میگم طبیعته .. و مشکل اینجاست که گاهی بعضی ها بخاطر سود شخصی به ناحق کسی رو قربانی میکنن ...من باهات شرط میبندم ابراهیم اسماعیل رو سر برید ... من تا بحال توی این مدت بارها قربانی شدم و اعتراضی نکردم هیچ وقت از خودم دفاع نکردم  ..این هم شعار خودت بود .. صبر کن نوبت همه میرسه البته الان اصلاً  برای من مهم نیست نوبتم برسه یا نه ...میدونی مادرم بهم یاد داد .. وقتی زورت به کسی نمیرسه داد نزن و التماس نکن ..کتک بخور و تحمل کن ... بمیر ولی مردونه ... یادته .. , I would rather to die on my feet than to live on my knee  because I was born as a original never want to die as copy  اینو که یادت میاد خیلی معروفه   برو بخواب ...هنوز بزرگ نشدی .. بزرگ میشی .. برو .. خوب بخوابی بچه ...   تا بعد ... میرم بخوابم ....دیروقته ...   وقتی میگم تا بعد هنوز هم هستم