اینجا کشتار گاه است . جایی که گوسفندان را سلاخی می کنند تا من و تو بتوانیم شبها با شکمی سیر بخوابیم البته اگر توانایی خرید گوشت را داشته باشیم . آنها در این مکان مقدس گوسفندان را می کشند .   ببخشید ... ذبح میکنند، هر گوسفند به آرامی و با شرمی در چشمان زیبا و محجوبش به سوی سرنوشتی هولناک که در انتظار اوست می شتابد . من و تو پایان داستان گوسفند را می دانیم ولی خودش ....  نه نمی داند ... آنها بدون هیچ سوءظن به سوی مرگ می شتابند ...اینجا همیشه سیلاب خروشان مرگ جاری است ... زمانی که گوسفندی به سوی مرگ گام بر می دارد، ناخودآگاه آسمان باختر رنگ خون به خود می گیرد ... زشتیها در پس رنگ قرمز خون گوسفند برای دقایقی به کوتاهی عمر یک شهاب ، پنهان می شوند .... مرگ گوسفند مظهر قدرت خدواندی است که شبان ما گوسفندان دوپاست ... مهربان برای گروهی و دژخیمی مست و تازیانه بدست برای گروهی دیگر .... همان که میکشد و هم زندگی میبخشد مرگ هر گوسفند مساوی است با سیر شدن عده ای جاندار دوپا ... خوشی و نان خوش برای  عده ایی ... گوسفند مظلومانه میمرد تا عده ای شاد شوند ... موجود زنده تبدیل به غذا برای جاندار ناطق می گردد .... اشرف مخلوقات با خوردن اجزای بدن یک موجود زنده جان می گیرد .... مرگ او سمبلی است برای داستان کهن تقدیر ... پایان شکنجه و عذاب هایش ... گوسفندها چه معصومانه به دیدار مرگ می شتابند ...اعتراضی نمی کنند ...اگر اعتراضی داشته باشند اعتراضشان چه به جاست ... آنها در خشمی که حتی نمیتوانند ابراز کنند چه محق هستند ... اگر میتوانستند به سلاخان می گفتند ما به کدامین گناه مستحقق چنین پایان خونباری هستیم ... با شقاوت کشته می شوند بدون اینکه قاتلانشان برای احساساتشان ارزشی قائل باشند و این خود توهینی است به آنها که بر درد و شکنجه شان می افزاید ...آنها میمرند بدون اینکه اشکی بدرقه راهشان باشد ... دردی نامریی و پنهان .... گوسفند از خود میپرسد آیا آن بالا جاییست که پایان همه دردها و رنجهایش باشد ؟ جایی که بر زخمهای قلب او مرهم بگذارند ؟ همان بهشتی که به او وعده داداند و او همیشه منتظر بود تا در پایان همه روزهای تلخ زندگیش  به آنجا برود ... هر گوسفند شخصیت خود را دارد ..سرشار از غرور و اعتماد به نفس در ابتدا و سپس ........ گوسفند می اندیشد ... او در جایی زندگی کرده است که در هر قدم سایه شوم ابلیس مرگ همواره ساقدوشش و همراهش بوده ..... شاید نمیدانست چه پایان مخوفی در انتظارش است ... هرچند دانستن این حقیقت نیز مرهم زخمهایش نبود ... و ناگهان این سرنوشت است که بیرحمانه به او هجوم می اورد .... سرنوشتی بیرحم و دژخیمی ساطور به دست که به زخمهای قلبش توجه ای ندارد ... اعتراضش را نمی شنود ....سرنوشت انجام این وظیفه سخت و دشوار را برعهده می گرد و حنجره اش را میبرد تا دیگر شنونده اعتراض تلخ گوسفند مهربان نباشد که شاید روزی مادری بود مهربان برای فرزندی ... و سپس با لاقیدی تمام نظاره گر جان کندن حیوان است ... در آن لحظات گوسفند پذیرفته که خدا بزرگترین کلاه ایست که به سر او نهادند تا چشمانش بر حقیقت بسته شود ... چرا که چشمان  ضمیر گوسفند بر آینده بینا نیست ... سرنوشت چنان با او رفتار کرده است که گویی فاقد احساس است ... گوسفند مشکوک است که آیا خدایی وجود دارد که بر زخم قلبش مرهم نهد و او را در آغوش کشد و به او بگوید همیشه دوستش داشته ...  همیشه ... به کارهای خوبش پاداش دهد .. به صبوریش .. به تحملش .. ما نیز در پایان کار به خودمان می گوییم که چقدر از گوسفند نبودن خوشحالیم .. با تماشای مرگ گوسفند خود را ویران میکنم چرا که مطمئنم ادراک ، ابتدای شاهراه خود ویران گری است ... ادراک، در انتهای راه نوعی فراموشی است .. مرگ دوست داشتن شاید .... مقابل اینه بایست و تصویر مرگ گوسفند را بیاد بیاور .. خواهی دید چقدر تنهایی .... تنهایی تباهت خواهد کرد و شاید با دیگران بودن آزارت دهد ..........مرگ گوسفند را اول بجای پرواز بخاطر بسپار ... مرگ گوسفند  به همین سادگی هنوز هستم