رفیق عزیز... دیشب رفتم روی بام پنت هاوس و به اسمان این شهر زیبا این معشوقه همیشه خاموش نگاه کردم ... و تاصبح بیش از ٣٠ قرص استامینوفن خوردم و چند دیازپام و مزخرفات دیگه ... مطمئنم بهتر بود قرصی به نام فراموشی می خوردم ... رفیق عزیزم ... چیزی ندارم به تو بگویم تا آرامت کند ... مزخرفاتم بدرد خودم می خورد و بس ... مثل مزخرفات توی کتابها .. که می گویند به اینده امیدوار باش ... تو که مادرت در بچگی ترکت کرد و رفت ... تو که پدرت از تو اجاره خانه می گیرد ...تو که دو برادر افغانی در کنار بزرگراه در ام القرای اسلام به تو تجاوز می کنند و گوشی تلفنت را می دزدند و اتفاقی نمی افتد جز اینکه یک اتومیبل عبوری ترمزی بزند و بخواهد اتو کند .... تو حق داری که کافر شوی چون در همین لحظات ... مشتی اب گریپ فروت خور می توانند در رفاه ناشی از پولهای کثیف پدرانشان از زندگی سگی خود در عمق منجلاب لذت ببرند و پول مانند خوشبو کننده ایی باشد بر عمق کثافت وجودشان ..... من هیچ ندارم که بگویم ... تو حق داری از همه ی این دنیا متنفر باشی ...تو حق داری گوشه ایی بنشینی و به سقف زل بزنی و سیگاری دود کنی و خجالت بکشی که به برادرت چیزی بگویی ..تو حق داری دوست من ...منهم حق دارم بروم بالای سقف پنت هاوس و به هر چه ایرانی مقیم خارج ناسیونالیست فحش بدهم هرچند انها هم حق دارند... گروهی مهاجر ... هرروز توی مدرسه و دانشگاه مجبوری نگاه سنگین دیگران را تحمل کنی و چیزی برایت نمیماند جز افتخار به چند تا خشت و تیر و تخته ... داریوش ، کوروش و بقیه شاهان و بزرگوران و پرسپولیس و تخت جمشید سازان  .... آرام  بخوابید که در کنار بزرگراهی در تهران دو مهاجر افغانی به راحتی می توانند دخترکی را بی هویت کنند ...   فردا نوشت : افغانیها ... برادران رها شده در شهر و .....   به همین سادگی ... دیشب تا صبح قرص خوردم و .... نخوابیدم .... بسیار غمگینم ... بسیار ...... خیلی خیلی غمگینم