خستگی رهایم نمیکند. آنقدر خسته ام که حتی نمیتوانم بمیرم. چقدر کارهای انجام نشده دارم . این چهار سال روح مرا خسته کرده است . کاش چشمهایم را جا میگذاشتم و میامدم . کاش خودم را با همه خاطراتم میگذاشتم و به جایی میامدم که تنها رنگ روی دیوار ؛ رنگ سیاه بداندیشان و ریاکاران است که عشق و دوستی را به دیناری میفروشند. روبروی پنجره ساندرو با ارامش همیشگی نگاهم میکند و میگوید که گذشته مانند قطرات ابی است که در صحرای سوزان به زمین میریزد و خاک تشنه صحرا ان را میبلعد. ولی برای من گذشته همچون کابوس بر روی زندگی ام سایه افکنده است . همچون بختک راه تنفس مرا بند میاورد و چونان سایه ایی شوم از یک روح سرگردان زخمی مرا تعقیب مینماید. و من نمیدانم چگونه از دست هراسهای سابقم رهایی یابم. برای من زندگی در رفاه مانند ناراحت ترین و زجر اورترین نوع شکنجه است. روزی در خانه ایی روشنفکری به من گفت حاضر است در مقابل 80 میلیون تومان وجه رایج مملکت؛ اجازه بدهد هر کاری میخواهند با او بکنند. قیمت ارزانی بود نه؟ مانند قطرات زلال و ابگینه گونه اب ناشی از ذوب شدن برفها که بدون دغدغه راه خود را به پایین و دامنه کوهسار پیدا میکنند و به جلو میروند ؛ زندگی ؛ بی تفاوت به خستگی من و ما به مسیر خود ادامه میدهد . یکی میمرد و یکی به دنیا میاید . چه من باشم چه نباشم ! کسی نمیداند فرداروزی در گوشه ایی از این کره ابی رنگ زیر یکی از همین ابرها من نیز ساعت و زمان خودم را خواهم یافت. اخر همه ما زمانی داریم و ساعتی که باید ان را پیدا کنیم . میگویند تنها احمقها میتوانند اینده را پیشبینی کنند ! کسی چه میداند؟ میتوان خیلی راحت زندگی کرد . فقط باید به چشمها اموخت ناامیدیهای دیگران و دلواپسی هایشان و دردها را ندید. باید بی تفاوتی همچون قهرمان مسخ را اموخت . باید حسرتهای جوانان کوچه و خیابان را ندید و به فقر ذهنی . مالیشان خندید . انها را بی کلاس خواند . باید نسبت به یاسهایشان اغماض کرد . اینگونه زندگی زیباست و رنگش نیز طلایی و افتابی ! شبهایش نیز پر از ستاره ! و البته مهتابی !! میتوان به راختی دیگران را تحقیر کرد در حالی که چیزی از انها نمیدانیم و انها را زیر تازیانه کلمات زشت گرفت درحالی که وجودمان از حسادت و رشک لبریز شده است چرا که وقتی در اینه به خود مینگرییم میبینیم خداوند حتی ظاهر را نیز از ما دریغ کرده است . وبعد میتوانیم در بیغلوله مان بنشینیم و با زخمهایی که با نیش زبان به دیگران میزنیم بساط خنده خود و همپیالگی هامان را فراهم کنیم. کوله را بسته ام . اینبار شمال نه !! میخواهم به شرق ؛ جنوب یا غرب بروم ! تشنه کویرم و تنهایی مطلقش . شاید در کویر خود را بیابم شاید نیز نه ولی امتحانش بی ضرر است . چون مقصد مشخص نباشد همه جا میتواند جای خوبی برای مسافرت باشد . بقول معروف چون مقصد مشخص نیست همه بادها موافق است. گاهی نویسنده سناریو زندگی چنان داستان عجیبی را مینویسد که نزدیکترین انسانها به ان شخص که فکر میکنند اورا بهتر از خودش میشناسند ولی در واقع با وهمی سراب گون زندگی میکردند. و ما نیز گونه ایی زندگی را برای خودمان تدوین میکنیم که تبدیل به داستانی میشود که چندان روشن نیست . شاید ما نوعی از جنون را داشته باشیم که در ذهن شفاف و نظام یافته قابل فهم نباشد و دقیقا به همین دلیل ما جنون را انتخاب کرده ایم و برگزیده ایم چون دیگر به ذهنهای شفاف و نظام مند اطمینان نداریم !!!!


تا بعد