استارت اول صبح از خواب بر می خیزیم؛ اهسته و کمی گیج ، وارد فضایی رویایی با نام مستراح میشویم و با تمام وجود صورتمان را میشوییم ...... و با لطافت تمام ...دندانهایمان را مسواک میکنیم و بعد به آرامی پس از صرف صبحانه یا با کمی شتاب . به سمت طویله ای همیشگی که دانشگاه یا محل کار مان است حرکت میکنیم .... پیش بینی گاهی فکر میکنیم ...یعنی اینده نگری میکنیم که هرگز از این شهر یا کشور خارج نخواهیم شد . با همین مردم خواهیم ماند با همین فضاهای محدود و تکراری ... پیش بینی درامدی مختصر ، سپس با سلاح بیمه آینده مان را تامین میکنیم  تا سر پیری سربار خانواده اگر داشته باشیم؛ نباشیم .... با یاری بانک الونکی تهیه خواهیم نمود تا بی سر پناه نباشیم و اینگونه خواهیم توانست شوهری دست و پا کنیم یا همسری که در شبهای زمستان زیرش بخوابیم یا زیرمان بخوابد ...... تا فشاری داده شود یا فشاری بدهیم بیش از این نمیتوانیم از خدایان یا سرنوشت انتظاری داشته باشیم .  توهم عده ای از ما موجودات دوپا یا بهتر است بنامیم انسان نماها ؛ خویش را تافته ای جدا بافته می دانیم .... متمایز از عوام . جزیی از طبقه خواص و به اصطلاح "خفن " (ارواح خیک مان)  ....... یا زیباتر است بگویم توهمی بنام تفاوت داریم .... ما متفاوت ایم ... شاید بخاطر رنگ چشمانمان ... شاید بخاطر زیبایی خیره کننده مان یا سواد بالایمان ... ما متفاوتیم برای همین میتوانیم گدایی کنیم آغوش دیگران را وقتی خورشید میخوابد .... و دقیقن به همین دلیل برای خودمان رویاهای عجیبی خلق میکنیم ... با آن رویاها زندگی میکنیم .... ولی راننده های خطی در مسیر فلاح نیز میتوانند بدون اینهمه فشار و استرس همین رویاها را داشته باشند.....  در اولین روزهای پاییزی که چیرگی تاریکی زودتر از فصلهای دیگر میرسد ؛ اجازه میدهد ما خیالهای بیشتری ببافیم ... رویا تولید کنیم و متوهم شویم ....و از آن لذت ببریم ....از این رو چون شب است برای ما بردگان این  سرنوشت نوشته شده است توسط خدایان .این سیاهی شب یعنی امنیت ؛ رویا در بهار زندگیمان عاشق می شویم ... کسی را ملاقات کرده ایم.....در رویا هایمان  بتی میشود که میخواهیم مثل او بودن را بازی کنیم ..... باید به او برسیم ... هر شب هزار بار در آغوشش میخوابیم و لمسش میکنیم ... تا ....... پس از داشتنش....  کشفش برای ما کهنه میشود ......و سپس تصویر یک جلاد را از او در حالی که تازیانه ایی خون فشان در دست دارد و مارا شلاق میزند ارائه میدهیم ..... زیرا رویای بهتری که در سرمان شکل گرفته باید تجربه کنیم ... و این تصویر قبلی کهنه میشود ... باز به رویاهامان پناه میبریم. در جای جای زندگی مان ؛ در تجارت .. درس و زندگی .. ما بردگان رویاهایمان هستیم ابتدا خیال میبافیم . سپس برنامه ریزی می کنیم . هر شب بخصوص در زیر پتویی که فقط ممکن است بافت و طرحش متفاوت باشد رویا میبافیم ..... و خوشحالیم ...... رویاها و خیال رنگ زندگی ما هستند ...جذابیت زندگی به رنگهای  رویاهامان بستگی دارد . اما ادامه دادن  بدون این رویا در واقع بردگی در بردگی است ..... همه ما بردگان سرنوشتیم و بدون رویا باز برده میشویم .....  احمد با رویا از خود میگریزد . از قبل ؛ از تنها بودن ؛ از شبهای سرد زمستان پیش رو ؛ از فریب بزرگی بنام خدا ....  رویاهایم ؛ خلاء هستی درونم را با خاطرات پاسخ میگویند ..... این رویاهایم لطیف هستند و من دوستشان دارم ..... رویاهامان همه چیز مان هستند ......... دوستشان داریم ....حتی اگر گاه باعث مرگمان شوند ...... به همین سادگی  رویاهایم هنوز زنده اند