چراغها خاموش مي شود و من از دست مي روم

    آن امواجي كه مي خواستم بر خلافشان شنا كنم

    عاقبت مرا به زانو در آورند

    آه ، تمنا مي كنم، التماس مي كنم و چنين مي خونم:

    از سمت نا گفته ها بيا وسيب روي سرم را،

    واين درد مبهم مرا هدف بگير

    ببرها در انتظارند تا رام شوند و چنين مي خونند:

     تويي، كه تويي ....

    آشفتگي تمامي ندارد:

    ديوارهاي كه راه را مي بندند

    وساعتها كه يكسره در گردشند

    مي خواهم برگردم وتو را به خونه ببرم

    نمي شد باز ايستم و تو اكنون مي داني، ومن چنين مي خونم:

    اي فرصت هاي از دست رفته ! بار ديگر بر درياي من بتابيد

    من آيا خود، دردم يا درمانم، وچنين مي خونم:

    تويي كه،  تويي كه

    خانه اي ،همان خانه اي كه مي خواستم بدان برگردم