ديگر هيچ نمی گويم می خواهم سکوت کنم.

نه از عشق می گويم نه از نفرت ، نه از پيروزی نه از شکست ، نه از غم نه از شادی ، نه از مرگ نه از زندگی ، اگر می خواهی بدانی خودت بخوان آن خط لبخند را بر لبانم يا آن خط اشک را بر گونه هايم بخوان آنها را و ببين من چه در وجود خود دارم.

قلبم به  سينه می کوبد می خواهد بيرون بياد ولی من نمی خواهم ، حرفهايی برای گفتن دارد که من نمی خواهم آنها را تو بشنوی ، می خواهم اسير اين قفس بماند ، می‌خواهم حرفهايش را خودم بشنوم نه تو و نه کس ديگر

هرگاه بخواهم تو را به ياد بياورم به ستاره ای که آن شب در آسمان نشانم دادی خيره می شوم شايد آن لحظه نيز تو هم آن را نگاه کنی و نگاه هايمان آنجا تلاقی کند ، ولی ای کاش برای شبهای ابری و صبحها نيز يک نشان و ياد بود از خود برايم باقی می‌گذاشتی.