صبح بود. دریا صاف و آرام بود. صدف کوچک از خواب بیدار شد و

مثل همیشه دهانش را باز کرد و خمیازه ای کشید. ناگهان شن ریزه ای

توی دهانش افتاد. صدف کوچولو دردش آمد و شروع به گریه کرد. از ترس تا چند روز دهانش را باز نکرد.

یک روز چند ماهی کوچک که از آنجا می گذشتند به صدف گفتند:

-        در دهانت چی داری؟

صدف گفت : خودم هم نمی دانم. اما فکر می کنم گلوله کوچکی در دهانم است. ماهی ها از او خواستند دهانش را باز کند. همین که صدف دهانش را باز کرد، ماهی ها فریاد زدند : آه! عجب مروارید زیبایی!

صدف با تعجب گفت : مروارید؟

 

گاهی شن ریزه ای به داخل یک صدف راه پیدا می کند. صدف ناراحت و غمگین می شود و از خودش ماده ای به نام کلسیم بیرون می دهد. کلسیم  یا اشک صدف درخشنده و سفت است که کم کم روی شن را می پوشاند و تبدیل به یک مروارید می شود. و ما هم ميتوانيم از معشوق خويش مرواريد بسازيم