بازناز نگاه يک دوست بر رخ خانه می‌سرايد که اينک وقت رفتن است نه وقت ماندن در دياری خشک و بی عشق.

و باز هم به رنگ عشق و به رنگ شفافيت

آفرين بر تو جنگجوی بی سپر و اسير آزادی

از هر آنچه مرا به انزوای بی تو بودن می خواند

بگذار بودن و وجود داشتن را با تو حس کنم با تو که تنها وجود

برای وجودٍ تنهای من هستی