باران

باران همه جا را شست

خاكستر تنديس فرعون زمانها را

حتي تن آن زاغي


سنگيني رنگش را بخشيده به هر شاخه .

حتي تن گلهاي پژمرده’ صحرا را .

گلهاي بنفش پيراهن بي رنگ


آن دختر زيبا را .

صورت شده پاك , اما


غم را نشود شستن


از چهره’ فقرآلود .


آنجا كه بدور افتد افكار اهورايي


از مغز جهانداران .

اي واي چه بايد كرد


با باطن چرك آلود

انديشه’ پوچ ما كي شسته شودباآب !؟

باران همه جا را شست


اما نه غم مارا .

شاعر:آشفته

/ 3 نظر / 8 بازدید
asal

انديشه’ پوچ ما كي شسته شودباآب !؟ از این قشمتش خیلی خوشم اومد.......عالی بود موفق باشی.

black ross

و مهتاب از پلکان نيلی مشرق فرود آمد . پريان می رقصيدند . و آبی جامه هاشان با رنگ افق پيوسته بود .

amir

سلام شعر قشنگی بود .ممنون از اين که به وبلاگ من سر زديدی بازم بيا ...