من هم با خدا چای نوشیدم (1)


ساعت 12 نیمه شب را نشان می داد. در اتاقم به آرامی مشغول کار بودم و جرعه جرعه شیر سرد را از لیوان بزرگی که بیشتر شبیه تنگ بود تا لیوان ؛ سر میکشیدم که ناگهان با صدای آیفون به خودم آمدم: یعنی کی میتونه باشه این وقت شب ؟ 
بله ؟
عذر می خواهم من یکی از دوستای شما هستم که داشتم از اینجا رد میشدم گفتم به شما یه سری بزنم چون میدونم این شبها خیلی غمگین هستید؟
خیلی ببخشید جناب دوست شما حتما یک اسمی دارید ! میشه من اسمتون رو بپرسم؟ آخه من دوست آنچنان صمیمی در اینجا ندارم که بخواد این وقت شب به من سر بزنه!
"" اگر میشه درب رو باز کنید بعد متوجه میشید . قصد مزاحمت ندارم .""
واقعاً طنین صدای دلنشینی داشت ولی احتیاط شرط عقل بود به آرامی به طرف میز کار رفتم واز کشو پایین یک چاقوی ضامن دار دوران خدمت سرباری را بیرون کشیدم . حالا سنگینی وزن این چاقو به من آرامش و اعتماد به نفس میداد . به طرف آیفون برگشتم . گوشی سفید رنگ آیفون را برداشتم و گفتم : "" الان درب رو باز میکنم ""
باور کنید نیازی به اون چاقوی سفید ضامن دار نیست .... شکه شدم ... لابد در خونه دوربین کار گذاشته اند .. اما تا بخودم بیام دیر شده بود و درب باز...
سعی کردم آرام و خونسرد باشم ."" خدای من این کیه این وقت شب خوب حالا که قراره بمیرم و یا خطری منو تهدید میکنه بهتره مثل جنتلمن ها باشم""
درب رو باز کردم و برای ثانیه ایی شمیم بوی خوبی تمام اطاق را فرا گرفت در پشت درب مردی که یکدست سفید پوشیده بود ایستاده بود . یک دست سویت کامل آرمانی به تن داشت و کراوات ابریشمی مارک گوچی زده بود. کفشهای چرمی دست دوز انتوانی . خدای من خوش تیپه اگه قرار امشب بمیرم ترجیح میدم وظیفه گرفتن زندگی من برعهده این خوش تیپ باشه
"" تعارف نمیکنید بیام تو؟""
خیلی نرم مثل نسیم ؛ مثل هیچ چیز حرف میزد بطوریکه اصلا صدایش را احساس نمیکردی
"" ببخشید من گاهی خنگ میشم بفرمایید تو ببخشید اینجا کمی بهم ریخته است . خب من انتظار مهمون رو این وقت شب نداشتم ""
"" نه خواهش میکنم . شما ببخشید که من مزاحمتون شدم . اون بالا کمی دلم گرفته بود گفتم بیام پایین مزاحم شما شدم""
از کدوم بالا حرف میزد؟ سعی کردم بی ادب نباشم به من چه ربطی داشت از یه بالایی اومده بود دیگه!!!
"" چای ؛ قهوه ؛ یا نوشیدنی سرد "
"" ممنون ولی اگه قراره زحمت بکشید شیر رو ترجیح میدم""
"" اوکی راستی نگفتید منو از کجا میشناسید ؟ ""
"" جوابش کمی پیچیده است. من خدا هستم""
"" همین خدای خودمون ؟""
"" بله !""
"" خیلی از اون چیزی که من فکر میکردم جذاب تر و خوش تیپ تر هستید . برای همین فهمیدید که من مسلح هستم ؟""
"" شما از دیدن من تعجب نکردید؟ آخرین بار که رفتم با یک مخلوق صحبت کنم اول به عنوان دیوانه هرچی بد و بیراه از دهانش دراومد به من گفت و بعدش منو بالگد از خونه اش بیرون انداخت فکر کرد من هم دیوانه هستم. البته چند روز بعد داشتم چک لیست روزانه کارهای یکی از کارمندام رو چک میکردم دیدم عزرائیل جونش رو گرفته !""
"" ربطی به انتقام گیری شخصی نداشت ؟"" سعی کردم ؛ لبخندی چاشنی سئوالم کنم که به او برنخورد .
"" نه نه باور بفرمایید تایمش رسیده بود فقط همین . من اهل انتقام کشی نیستم . فکر میکنم کمی تصویر غلطی از من ارائه شده؟"" با خودم فکر کردم : فقط کمی؟
ادامه دارد......
/ 2 نظر / 39 بازدید
آسو

بکر مینویسی و من هربار بیشتر لذت میبرم از خوندن نوشته هات بی اغراق