اندیشه هایم خالی از اشتباه نیست

شبها بر آتش خیال می آرامم و روزها تکیه بر افکاری پوچ. در جیب نقابهایم هست و در دل هیچ. می کنم آنچه را که نباید و می گویم آنچه را که نیست. از برای دیگران می شوم آنچه که باور دارند و حذف می کنم آنچه را که باور دارم. چشم هایم را بسته ام و از نگاه های اطرافم خسته ام .وجودی برایم نیست و بیهودگی مرا پوشانده است .حماقتی با نام زندگی تا به کی؟! دردم را بگیر، دلم را آزاد کن.

خیگول

/ 5 نظر / 4 بازدید
اریک

You never liked to get The letters that I sent. But now you've got the gist Of what my letters meant. You're reading them again, The ones you didn't burn. You press them to your lips, My pages of concern. I said there'd been a flood. I said there's nothing left. I hoped that you would come. I gave you my address. Your story was so long, The plot was so intense, It took you years to cross The lines of self-defense. The wounded forms appear: The loss, the full extent; And simple kindness here, The solitude of strength. You walk into my room. You stand there at my desk, Begin your letter to The one who's coming next.

اریک

منظورت رو از برای چی مینویسم نفهمیدم ؟

sam

سلام با مطلبی درباره canton fair آپم. منتظر حضور گرمتان هستم.[گل][گل][گل]

کولی

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر اتش میسرم که نجوشم... . . . ممنون که به خانه خاموش کولی امدی اما خیگول عزیز معنی نوشته ات را نفهمیدم... . . . وما نیز درگیر تمام نقابهایی هستیم که در جیبهایمان پنهان وبر صورتهایمان نمایان است... خود نیستیم که دیگران باشیم... اما چه سود.........در پس تمام اندوه هایمان لبخندی نهان نیست...!

اریک

من ناراحت نشدم هرگز ناراحت نمیشم حذف وبلاگت از توی لیست اتفاقی بود و الان متوجه شدم